تبلیغات
sprinco - چه زودقضاوت میکنیم!

sprinco
. صفحه نخست.............. ........ لیست مطالب .
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 مرداد 1389 به قلم سارا رحمانی

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد
 
 متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود :
 
 نامه ای به خدا !!!
 با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
 
 در نامه این طور نوشته شده بود :
 
 خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.
 
 دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
 
 این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است
 
 و من دو نفر از دوستانم ر ا برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم .
 
 هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن…
 
 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
 
 نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.
 
 در پایان ۹۶ دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند…
 
 همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
 
 عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.
 
 تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:
 
 نامه ای به خدا !
 همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
 
 خدای عزیزم.
 چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم ؟
 
 به لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.
 
 من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی…
 
 البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان بی شرف اداره پست آن را برداشته اند …!!!

به ادامه مطلبم بدنیست یه نگاه بندازین!!!

 

کی خدارودوست داره؟

 

مردی درعالم رویافرشته ای دیدکه دریک دستش مشعل ودردست دیگرش سطل ابی گرفته بودودرجاده ای روشن وتاریک راه میرفت.
مردجلورفت واز فرشته پرسید:این مشعل وسطل اب راکجامیبری؟
فرشته جواب داد:میخواهم بااین مشعل بهشت رااتش بزنم وبااین سطل اب اتش جهنم راخاموش کنم.انوقت ببینم چه کسی واقعاخدارادوست دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

بهشت!!

مردثروتمندوباتقوایی که درحال مرگ بودازخداخواست تاثروت وگنجینه خودرابه بهشت بیاوردخداهم چون مردثروتش راازراه حلال بدست اورده بود قبول کرد.
مردثروتمندبه خدمتکاران خوددستوردادتاچمدانی راپرازطلاکنندوداخل تابوتش بگذارند.
ساعاتی بعدمردازدنیارفت ودران دنیاهمراه چمدان به دروازه بهشت رسید.فرشته نگهبان بهشت به اوگفت ورودباچمدان ممنوع است
مردبه اوگفت که بااجازه خداونداین چمدان راباخوداورده است.
فرشته قبول کردوپرسید:داخل چمدان چیست؟مردچمدان رابازکرد.فرشته باحیرت گفت:سنگ فرش خیابان؟؟؟
فرشته دربهشت رابازکرد.بهشت شهری بودبادیوارهایی اززمرد خانه هایی ازسنگ یاقوت بادرهایی ازلعل سرخ درختانی زیباکه مرواریدهای درخشانی ازان اویزان بودندوسنگ فرش خیابانهاهمه ازطلای ناب




طبقه بندی: اجتماعی،  جملات قصار، 
برچسب ها: قضاوت، دوس داشتن خدا.بهشت،
SPRINCO


http://io.gamgos.net/activation/WL1QJFSD2KCFurhbT5Sc8XmbimCR8PiBbKgjkcwAAmyQlgHB8ujh3Q-c-c
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
ابر برچسب ها
دوستان ما
آمار سایت
بازدیدهای امروز : بار
بازدیدهای دیروز : بار
كل بازدیدها : بار
تعداد نویسندگان : نفر
كل مطالب : عدد
مطالب ما
GPS
قالب وبلاگ